پرسش مقایسه ای : ایران بهتره یا آلمان ؟

کیف پولم رو خالی کردم . سه تا پنجاهی و چند تا ده هزاری و پنج هزاری و یک مشت صد تومنی و پونصد تومنی ریختم روی میز و  یه دونه بیست یورویی و یه دونه پنج یورویی و یه مشت  سکه رو ریختم توی کیف پولم . 

فردای روزی  که رسیده بودیم تهران _ همین سی و چند  روز پیش _ عملیات فوق رو برعکس انجام داده بودم . البته با شلختگی . همه جای خونه  سکه های یکی دو یورویی و یک سنتی و دو سنتی و پنج سنتی  پخش و پلا بود . نازنین که پولهای مذکور رو بی ارزش یافته بود گفت کاش  به جای این یوروها ، تومن همه جا  ریخته بود ... پرسید چرا وقتی آلمانیم همه جا یورو نمی ریزی .  

***

وقتی یه  آدم از خارج میاد ، نگاه آدمای دیگه _ همین مهربونا و نامهربونا _ به آدم،  مث نگاه یه آدم بزرگ به یه بچه است . انگاری بچه رو فرستاده باشی کلاس اول و همه ازش بپرسن مدرسه خوبه ؟ دوسش داری ؟ و از این سوالها ... 

اینبار مخصوصن بارها مورد این پرسش واقع شدم که ایران بهتره یا آلمان . سوال کوتاهیه که میشه جواب کوتاهی بهش داد . اینجوری : نمیشه گفت کدوم .

اما خب  این جواب  شک برانگیزه .مردم انتظار دارن که جواب روشنی بشنوند و جواب سایه روشن نگران شون می کنه .  عده ای رو از سر دوست داشتن و عده ای رو از کنجکاویهای غیر ضرور به فکر های سوء می اندازه. به هر حال  برای رفع این نگرانی و سوءتعبیرها مجبور به جواب  کمی بلندتر می شدم   : این دو جغرافیا برای من قابل مقایسه نیست .  

اما الان که پولها رو جابجا کردم دیدم که می تونم سایز و وزن پولهای ایران رو با پول رایج اروپا مقایسه کنم . چقده پولهای ایرانی گنده اند! اسکناسها رو باید تا میکردم تا توی کیف پولم جا بشن . چقده سکه های ایرانی از یک دو یورویی ها سبک ترند ! 

یعنی فقط در همین حد مقایسه از من برمیاد و نه بیشتر . بس که این دو : ایران و آلمان ، دو دنیای کاملن متفاوتی دارند . 

اما...!

اماا می تونم ،  آدمها رو وقتی تنها میشن با هم مقایسه کنم . می تونم آدمها رو نه در جریان اجتماع بلکه  فقط در حیطه فردی با هم مقایسه کنم .

می تونم به راحتی بگم آسمون تنهایی آدمها یک رنگه ! و این به این معنا نیست که بد رنگ یا خوش رنگه .

به این معناست که در چهاردیواری روح خودت هر چه که باشی ، همه جا همانی هستی که هستی

. می تونم به جرات بگم که اوضاع متفاوت اجتماعی می تونه روی زندگی اجتماعی آدمها تاثیر متفاوتی بذاره اما نمی تونه روی شرایط روحی و روانی آدمها چندان تاثیری داشته باشه . 

می تونم مدعی باشم که خوشبختی ناشی از نشاط ، مشروط به جغرافیایی خاص نیست و برعکس : بدبختی هم ...

***

چند ساعت مانده به پرواز 

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است / پرواز به آن جا که سرود است و سرور است 

/ فریدون مشیری /

و من در این سفر فرصت این را خواهم داشت که پیش از این که گردنم از خستگی به درد آید سرم را به شانه ی شوهرم تکیه دهم _ همان مهربانی که در این سی و چند روز هم غیبتش حاضر بود _

 

....

تا بعد ایران ...

 


/ 9 نظر / 20 بازدید
زنبور

حرفت رو پسندیدم. با این که تجربه ای از اون ندارم اما فکر میکنم اوضاع روحی و روانی آدمها با اینکه یک چارچوب مشخص داره اما نمیتونه فارغ از اوضاع و احوال اجتماعی تعریف بشه. گرچه خیلی ها در آب و هواهای متفاوت همون آدمند

فرزانه

سلام يه جمله ات را گلچين مي کنم : مردم انتظار دارن که جواب روشنی بشنوند و جواب سایه روشن نگران شون می کنه بايد پرسيد چرا؟

برف مستاني

ايشالا كه بهت خوش گذشته باشه و رفع دلتنگي شده باشه منتظرت هستيم سال بعد و البته به اميد ديدار در وايبر منتظرت هستم

مترجم دردها

سلام بر منیر افسوس که بودنت در ایران را به گوشمان رساندی ( یا من دیر متوجه شدم) و مهلت گپ و گفت های دوستانه مان هم کم بود، ولی از اینکه این اتفاق هم افتاد بسیار خرسندم. همین یکی، دو ساعت گپ و گفتی که من و تو الهه داشتیم دستکم یک چیز را بر من روشن کرد: به هر میزان که من اهل مقایسه کردن و اظهار نظر در مورد افراد، اماکن و خلق و خو ها بودم، تو از این فراری بودی ! یعنی من می گفتم رشت را از قم بیشتر دوست دارم، تهران را بیشتر از کرج، تبریز را از مشهد بیشتر، و کدامیک از دوستانمان را بیشتر دوست دارم و کدام یک را کمتر، اما از اینکه خودت هم اظهار نظری در این باب کنی طفره رفتی... باشد ! همه اینها را هم صدا با خودت به حساب سن واریز می کنیم و اینکه شاید پشت آناندیشه ای باشد را قلم میگیریم. در هر صورت اگر دگر باره به ایران آمدی، و ما هم در ایران باشیم و البته زنده !، زودتر بگو تا بتوانیم برنامه ای برای بیرون رفتن تدارک ببینیم، کسی چه می داند، چه بسا هر یک در مواردی که اختلاف نظر داشتیم به توافقی دست پیدا کنیم. راستی وایبر چه شد؟

سلام منیر بابا. خوبی؟ خوش گذشت؟ خیلی برای خودم متاسفم که این قدر تنبلم و حاضر نیستم از تنبلی خودم دست بردارم پاشم برم دوستامو ببینم. ولی میدونی که همیشه به یادتم. ولی از طرفی یه خورده هم رعایت حالتو کردم که راحت باشی و به کارات برسی. ببین چقدر من آدم خوبیم... [زبان] معلومه که ایران بهتره این چه سوالیه... آخه ایران کجا بقیه جاها کجا. به جز آلودگی هوا و کمبود آزادی و رانندگی تو خیابونای شلوغ و اینا دیگه مشکلی نیست که... اقلا آدم میدونه تو کشور خودشه و به زبون خودش حرف میزنه. باورت میشه بعد از پونزده سال هنوزم وقتی میرم تو خیابون و مردم مازنی حرف میزنن اولش خیلی برام سنگینه و تا هضمش کنم دو ساعت طول میکشه. دیگه چه برسه به یه کشور دیگه که اصلا ریشه های زبانی مشترک هم نداریم که یه خورده اقلا بفهمیم یا حدس بزنیم چی میگن. آدم اگه از بچگی بره و همونجا بزرگ بشه خیلی راحت تره ولی از سی و پنج سالگی که رد شدم انگار دیگه زیاد دوست ندارم دستم به گوشت برسه چون بو میده![خنده]

بهارک

ننوشتم که من بودم. صبح از کتابخونه نوشتم.

بهارک

کجایی منیر عزیزم. علامت سوال هم نمیذارم چون میدونم سرت شلوغه. اون یه جمله خبریه و مفهومش اینه که دلم برات تنگ شده.

مهرگان

1.شعر مشیری عالی بود! 2.من نمدونم درست متوجه شدم یا نه! اینکه تو میدونی که پاسخ سایه روشن مردم رو نگران میکنه اما نمیدونی چرا؟ 3.با این جمله به جد مخالفم :"می تونم مدعی باشم که خوشبختی ناشی از نشاط ، مشروط به جغرافیایی خاص نیست و برعکس : بدبختی هم ..."