مسیح در سرای

 

کنارش نشستم که به زبان مادری اش با من حرف بزند ، و با او حرف بزنم تا حرف زدن به زبان مادری اش عادتم شود . 

بغض کرده بود و نمیخواست برایم گریه کند .پرسید  خواندن میدانی . گفتم بله .

انجیل نشاندار شده اش را داد به دستم و یکی از نشانگان رو گشود گفت بخوان .

با لکنت شروع کردم به خواندن .

چند نفس کوتاه و عمیق کشیدم و دوباره خواندم .

گفت ببین مسیح هم همین را میگوید .

ما اینجا مهمانیم . خسته ایم . درد داریم . یک روز دیر صبحانه خوردن  و چند بار برای صبحانه به مهمان خانه رفتن برایمان زیاد است .

و چند قطره اشک ریخت .

به عکسهای قاب شده ی روی دیوار نگاه کردم .

زنی بود زیبا با موهای تیره کنار مردی جذاب بهمراه دو کودک خردسال .

امروز پیرزنی است دلنشین . با موهای کوتاه سپید و لباسی تمیز و معمولی .

نمیخواهد فرصت باقی مانده را گریه کند .

می خواهد با امید به آسمان سرای سالمندان را بخشی از زندگی خود بداند و خوب تاب بیارود .

با بی حوصله گی گفت اینجا ما زیادی وقت داریم .

اسمم را باز پرسید و اینبار گفت بنویس .برایش معنی اسمم را گفتم . 

به صورتم خیره شد و لبخند زد . و گفت : نور ... 

وقتی خداحافظی میکردم هنوز لبخند میزند .

شاید برای اسمم ...

شاید هم از اینکه مسلمانی را وا داشته بود انجیل بخواند حس خوبی داشت .

جمعه ها برایش انجیل خواهم خواند و او برایم حرف خواهد زد .

....

*" لبخندٍ رضایتش" را مسئول رسیدگی به امورات حسیٍّ سالمندان ، در دفتر روزانه اش ثبت کرد .

نقطه . پایان .

/ 4 نظر / 22 بازدید
زانیار

[قلب][گل] کار قشنگی کردی که خوشحالش کردی ...[قلب]

سارای

سلام.... مسئول رسیدگی به امورات حسی سالمندان؟؟؟؟؟؟؟؟

سیاوش رضازاده

خانم منیر نسیم با سلام و احترام ، من اولّین باری که انجیل خواندم ، قبل از واقعه ی 22 بهمن ماه سال 1357 خورشیدی بود . هنگامی که در حین تحصیل در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ، در انتشارات نسیم تهران واقع در خیابان فخر رازی روبروی منزل دکتر پرویز ناتل خانلری و همسر محترم ایشان خانم زهرا کیا ، مشغول به « کار » بودم .این ها به یادم مانده است :« ... در آغاز کلمه بود ، و کلمه خدا بود .... همسایه ات را مثل ِ خودت دوست بدار .... هرگز کینه نورز ... به دیگران بیاندیش و آنان را دوست بدار ... »

سیاوش رضازاده

خانم منیر نسیم با سلام و احترام ، گاهی که در وبلاگ دوستان نظر گذاشته می شود و آنان به هر دلیلی از پاسخ به آن خودداری می ورزند ، حسی دیگر به انسان دست می دهد . شما آیا این حس را تجربه کرده اید ؟!