آدمی بدون ارتباط چه شکلی است ؟

چگونه آدمی می تواند به خودش اینقدر متکی باشد که بدون ارتباط با دیگران( ی که از بودن کنارشان حالش خوب میشود)  هم،  حالش خوب باشد ؟

عجب پرسشی ؟ پاسخ سرخود است ! ( همان داخل پرانتز !)

آدم اگر بنا باشد با خودش حالش خوب بشود ...

اصلن چگونه موجودی خودش با خودش حالش خوب می شود ؟

فیروزه ای از ایران برایم در وایبر شعر مولانا میگذارد.

بهش میگم دخترجان مولانا هم که باشی به "شمس " محتاجی !

شمس باشی به " در مولانا حلول کردن " محتاجی !

خدا باشی با "داشتن بنده"  معنا می شوی !

آدم باشی  به "...." ...!

خواهرم خودش را سرزنش میکند : چرا باز هم خر شدم ؟ چرا باور کردم ؟ چرا خودم برای خودم بس نیستم ؟!

همکلاسی دوره ی مدرسه می نویسد : چرا به این موبایل لعنتی اینقدر بسته شدم ؟!

دوست وبلاگی می نویسد : چرا دست از مجاز بر نمیدارم و به واقعیت بر نمی گردم ؟!

و من ...؟

من که مهاجرتم مرا به مجاز وا داشت ، خوب می دانم چرا !

برایشان می نویسم : بخدا ما به اندازه ی کافی با طبیعتمان جنگیدیم

به اندازه کافی به خود متکی بودیم ... به اندازه کافی تنها بودیم ... به اندازه کافی قلمٍ پای هر گونه آمد و شد اضافی  را به حریم مان شکسته ایم ...

به اندازه ی کافی دل طبیعت مان را از خودمان رنجانده ایم ...

اگر بنا بود آدمی خودش برای خودش بس باشد ، ما باید نمونه های مثال زدنی می شدیم برای بس بودن ! 

و الان دیگه برای بیشتر جنگیدن نا نداریم ! به پیر نداریم ! به پیغمبر نداریم !!

نه شمسیم... نه مولانا ... نه خدا !

ما آدمیم خواهر  !! آدم ! می فهمی ؟!

می نویسم : جان مادرت تنها نمون !

میگه : می دونی پیدا کردن یک زبان فهم چقده سخته ؟

می نویسم :  ...

***

امروز اولین همخوانی پس از نوروز بود .

نه عیدمان مثل ایران بود ( که بچه ها از روز اول عید مدرسه بودند )

نه سیزده به در ( که پنج شنبه روز کار بود )

اما به هر روی با هم بودیم .

با هم ...

 

 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
سیاوش رضازاده

خانم منیر نسیم با سلام و احترام ، من امّا ، از مولانا چند چیز همه وقت در خاطرم است : 1) غنای ادبی جناب ایشان . 2) آب کم جوی ، تشنگی آور بدست . 3) نه شبم ، نه شب پرستم ، که حدیث خواب گویم . 4) پارادوکسیکالی که همواره با ایشان بوده است . 5) من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم : کم خور دو سه پیمانه .

بهارک

منیر آدم باید از آدمها به اشیا پناه ببره. هنر آدمو بی نیاز میکنه. حالا اگر هنر هم نبود دست و پایی در اول راه هنر، هرچی باشه، رقص، آواز، قالی بافی، شعر، آدم وقت نمیکنه دلش تنگ بشه و بفهمه که دورش خالیه... ای ول من که دیگه احساس تنهایی نمیکنم که هیچ، یکی دعوتم میکنه هم دست رد به سینه اش میزنم... کلاسم رفته بالا در نزد خودم...[زبان]

سیاوش رضازاده

خانم منیر نسیم با سلام و احترام ، آخرین ُپستی که از اینجانب در وبلاگ ِ :" در انتظار بهار " درج شده است « خلاقیت زبان ِ مادری » نام دارد. در این ُپست علاوه بر بررسی مقوله ِ زبان مادری ، به مقوله ِ « زبان گیلکی » نیز اشاره شده است . البته من فکر می کردم دوستان ِ خوبی هم چون جنابعالی این ُپست را مورد « نقد و بررسی » قرار خواهید داد .یادآوری می شود سرکار خانم « رها - تبعیدی خود خواسته » ، در همین خصوص « کامنت - نظر » گذاشتند که باعث خوشحالی من شد .

آرش

استاد تلفیق مجاز و واقعیت این مجاز لعنتی جزیره های بسیار دارد