بیست و پنج سال زندگی در آلمان و کار در نمایش

کت و دامنش از یه پارچه بود : سبز حنایی با خطوط قهوه ای تا قرمز و گلهایی به رنگهای همنشین با زن : سبز تا ارغوانی . کتش بلند بود،  هم قدّ دامنٍ کوتاهش .هر دو خیلی خوب به شومیز قرمز تیره اش می اومد . 

هنوز نمی دونستم از فشار اون همه نگاهش دارم تاثیر مثبت میگرم یا منفی . فیروزه ای بم گفت ( فیروزه ای معنی اسم  دوست منه ) این خانم که با این کت و دامنش دل منو برده ، بی شک ایرانیه .

***

گفت از زندگیم راضی ام . طلاقمو گرفتم . سه تا دختر تحصیلکرده ی شاغل دارم با پنج تا نوه . توی همین سالن تئاتر کمدیا (COMEDIA THEATER )  هم طراح و دوزنده ی لباس و صحنه ام .

گفت سرمو حسابی شلوغ کردم که برنگردم ایران .

گفت نوه ها آدمو دلبسته میکنند . یهو گفت این خانم، شهردار کلن هستش بذارید برم بهش بگم لباسش هنوز کار داره ...

 برگشت و از منتظر نگه داشتن ما عذرخواهی کرد و گفت چشمم ایرانی رو بو میکشه .

گفت هوش از سرم میپره وقتی فارسی میشنوم  .

گفت نمی دونستم وقتی شما دو تا فارسی حرف می زنید اگه بیام پیش تون خوش تون میاد یا بدتون میاد ...

گفت ...

...

ما رو برد اطاق کارشو نشون داد . ما رو برد کافی شاپ کمدیا . اما فیروزه ای نذاشت اون حساب کنه . ما رو برد تئاتر . نذاشت بلیط بخریم به مامور دم در گفت اینا دوستای ایرانی من اند !

*** 

ما رفته بودیم که توی این سالن  خاص شهرمون یه تئاتر ببینیم اما خیلی بیشتر از یک تئاتر دیدیم . 

خانومه خیاط گفت اگه به بازیگری علاقه دارید بیایید توی کلاسهای اینجا شرکت کنید 

گفت معروفیت و خاص بودن کمدیا تئاتر برای همین هست که کارگردانهای بزرگ میان از لای همین بازی آموزها بازیگر انتخاب میکنند . 

...

گفتم حتا به اندازهی یک بازی کوتاه در صحنه هم علاقه ای به نقشی بجز نقش خودم ندارم.

 اینو وقتی برگشتم خونه به خودم گفتم . اونجا گفتم حیف که زبانم در حد بازیگری نیست . اونجا دروغ نگفتم .

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید