من خود به چشم خویشتن ...

آخی یادش به خیر .

 من  رسیده بود به تو .

از تو گذشته بود .

من  ، شعر را پیموده بود . قبل از پیمودن، خیال برش داشته بود .

حتا سوتی هم داده بود . 

شعر نقاط اوج و فرودی داشت که خیالی نبود .

درنَوردیدنش سخت بود .  واقعی هم بود.

واقعیتی که دروغ بود .  

من که  در پیمودن، با آسایش دم خور نبود ، نظرش را گسترانده بود .  از همه ی ضمایر گذشته بود و بارَش را در من، نشانده دیده بود . البته که راه بدی بود . بد که نه ...

ولی خب چندباری بدجوری لغزیده بود . 

 و من  به نقطه پایان رسیده بود . 

...

از دیروز ، من خود،  دیدم که هست .

دیگر نه "تو" ، نه "او" ، نه "من" . 

من خود،  دیدم که هست .

و هیچ ضمیری دیگر، جانشین نیست .

آن وقت ها که بود و شکلی داشت ، شکل همه ی آدمها بود . نه ! نه ! 

همه ی آدمها شکل همان بود . یعنی به شکلی بود که در تمام سطح مردم من نشسته بود .

به شکل آدم نشسته بود . 

از دیروز که هست ، لبخند را تفسیر نمیکند و می خندد.

صدایش را بلند نمیکند و ساکت نیست .

نگاه را فریب نمی دهد و نمی بندد .

ولوله به پا نمیکند و آرام نیست . 

 هیچ به شکل آدم نیست .

 ...

امروز که فهمیدم هست ، خواستم صدایش بزنم .

مجبور بودم . 

سردرگم نبودم اما نامی نداشت . شکلی هم که نداشت ، پس ...

پس یک کلمه به فرهنگ باید اضافه میکردم 

بی هیچ حرف اضافه ای  فقط یک کلمه ی بی شکل و ادا : دوست 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مازیار

بی هیچ حرف اضافه ای...[گل] http://harfesade.persianblog.ir

که

حالا باز لابد می خای بگی اشکم دم مشکمه و از این حرفا. این دفعه ولی چکید! نشد که نگهش دارم اون تو! می بینی چه وضعی دارم؟؟ همش تقصیر توئه که انقد، انقدددددد انقددددددددددددددددددد.... دیگه نمی دونم چی بگم