مسافر

ارواح هم سفر میکنند . خانه را ترک می کنند . ارواح چمدانشان پر است از احتمال .

احتمال پیش آمدن فرصتی ، تصادفی ، حادثه ای یا حالا هر چی . 

 برخی از ارواح به تماشا سیر می کنند و سیر می شوند .

 برخی شان شکم چرانند . سیرمونی ندارند .

در هر صورت ارواح از بهم پیچیدن نگاه هراسی ندارند . 

نمی دانم که می دانی  خیابان پر است از ارواح ؟

ارواح تنهای تنها .

من  تنهایی ارواحی را که از نگاه نمی ترسند و در یک نگاه صد سال باقی می مانند دوست دارم .

 نگاه همیشه مرا از خود پرسش میکند .

چرا نگاه در نگاه  نماند ؟!

....

مثال میزنم :

جنگلی را ...

نه !

باغ خانه ای را تصور کن که اینقدر درخت دارد که پرنده گان روی آنها لانه کرده باشند . 

صاحب چنین باغی اگر پرنده ای در قفس برای خود خریده باشد احمق است . 

 اگر لانه ای دست ساز برای پرنده گان روی درختان بگذارد که کار مکان یابی جفتهای پرنده را راحت تر کند و آنها را به ابتکار خود در حیاط خانه اش جا دهد هم، کارش پسند من نیست . از نگاه من او خواسته که سهم بیشتری از طبیعت را برای خودش سوا کند

البته کار او به من ربطی ندارد اما دلخوشی من به من ربط ها دارد .

من به شنیدن آواز از دور دستها دلخوش ترم تا جلد کردن پرنده گان آزاد .

من از هم اکنون در کار بستن چمدانم .

کمی شبیه ارواح .لبخند 

/ 2 نظر / 5 بازدید
زانیار

این پستهای مربوط به سفرتون منو یاد آهنگای مرحوم حمید حمیدی میندازه میگفت : دنیا سفره همه مهمونیم کی میایم به دنیا که میریم نمیدونیم !!! [گل]

برف زمستانی

به به چه عطری پیچیده تو هوا قبل اومدنت چه خوب داری میای طرف ما چه خبر قشنگی[گل]